تبليغاتX
برای خوردن یک سیب چقدر تنها مانده ایم...
پاي تويي دست تويي هستي هر هست تويي
بلبل سرمست تويي جانب گلزار بيا
گوش تويي ديده تويي وز همه بگزيده تويي
يوسف دزديده تويي بر سر بازار بيا
از نظر گشته نهان اي همه را جان و جهان
بار دگر رقص کنان بي‌دل و دستار بيا
روشني روز تويي شادي غم سوز تويي
ماه شب افروز تويي ابر شکربار بيا
اي علم عالم نو پيش تو هر عقل گرو
گاه ميا گاه مرو خيز به يک بار بيا
اي دل آغشته به خون چند بود شور و جنون
پخته شد انگور کنون غوره ميفشار بيا
اي شب آشفته برو وي غم ناگفته برو
اي خرد خفته برو دولت بيدار بيا
اي دل آواره بيا وي جگر پاره بيا
ور ره در بسته بود از ره ديوار بيا
اي نفس نوح بيا وي هوس روح بيا
مرهم مجروح بيا صحت بيمار بيا
اي مه افروخته رو آب روان در دل جو
شادي عشاق بجو کوري اغيار بيا
بس بود اي ناطق جان چند از اين گفت زبان
چند زني طبل بيان بي‌دم و گفتار بيا
                                   ( حضرت مولانا)
+ نوشته شده در  شنبه 1387/11/05ساعت 15:26  توسط گالان  | 

تو می روی و دیده ی من مانده به راهت
ای ماه سفر کرده خدا پشت و پناهت
ای روشنی دیده سفر کردی و دارم
از اشک روان آینه ای بر سر راهت
باز آی که بخشودم اگر چند فزون بود
در بارگه سلطنت عشق گناهت
آیینه ی بخت سیه من شد و دیدم
آینده ی خود در نگه چشم سیاهت
آن شبنم افتاده به خاکم که ندارم
بال و پر پرواز به خورشید نگاهت
بر خرمن این سوخته ی دشت محبت
ای برق! کجا شد نگه گاه به گاهت ؟
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/11/03ساعت 14:34  توسط گالان  | 

تنهایی درخت را پرنده هایی که رفته اند پر نمی کند

کسی می آید

با دستهایی زرد

تا شاید

آرامشی دوباره را به درخت هدیه کند

اما درخت،

از همیشه دورتر می ماند

و برگ هایش را گریه میکند

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/11/01ساعت 14:21  توسط گالان  | 

گفت: حتما می آیم ،

منتظر باش.

منتظر پای دیوار

جیب هایم پر از آه و ای کاش

باز هم بی خداحافظی رفت

مثل هر بار

کوچه خلوت و باد

کاسه اشکم از دستم افتاد

یک دل پر

زیر باران شر شر...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/29ساعت 15:52  توسط گالان  | 

باید یاد بگیریم که خط کشی نکنیم!

نه خطی میان سفید و سیاه،

نه خطی میان پیر و جوان،

نه خطی که سوی ما را از سوی شما جدا کند،

و نه خطی میان من و تو...

خط کشی نکنیم!

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/27ساعت 15:49  توسط گالان  | 

سکوت آب
می تواند
خشکی باشد وفریاد عطش؛
سکوت گندم
می تواند
گرسنگی باشد وغریو پیروزمندانه ی قحط؛
همچنان که سکوت آفتاب
ظلمات است
اما سکوت آدمی فقدان جهان و خداست؛
غریو را
تصویرکن !

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/25ساعت 14:16  توسط گالان  | 

قرار بود نامم رنگ درد نگیرد که گرفت

 قرار بود نامم رنگ گلایه نگیرد که گرفت

دیگر چه قراری...............................

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/23ساعت 13:8  توسط گالان  | 

 رفتم تا تنهائیم را گرد گیری کنم

بزحمت شناختم آن مرد غبار آلود در آینه را

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/10/18ساعت 11:47  توسط گالان  | 

تو کجائی که من شوم چاکرت چاروقت دوزم کنم شانه سرت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/16ساعت 12:57  توسط گالان  | 

از دست خدا به تنگ آمده ام...

 و غوغای پشیمانی تو را دیوانه خواهد ساخت

بگو تا زنده هستم

از چه حالم را نمی پرسی؟

چرا از آشنایانم سراغم را نمی گیری؟

چرا یک گام از این سو بر نمی داری؟

چرا یک بار،

از مهری که می دانم به من داری نمی گوئی؟

چرا خاموش می مانی؟

چرا خاموش می مانی؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/15ساعت 11:48  توسط گالان  | 

سفره اي که پهن شد، اينبار خالي از دلتنگي بود.
فقط... بوي گلاب بود و گلهاي بي ريشه و درحال مرگ.
بين آنهمه سکوت، مرور يک خط از قصه هاي تو براي گفتن تمام خاطراتم بس بود.
راستش را بخواهي... قصد ديدار، هرچه بود از نياز بود... به خداي بزرگ تو.
و تو چه صادقانه هرچه مرهم داشتي، رو کردي وقتي ديدي از نشان دادن زخمهايم شرم دارم.
حالا تمام غرور من از با تو بودن اين است که از پشت پنجره اي که تو باز کردي، گاهي خداي تو را ميبينم که ساده و صبور، آب و خاک و هوا را نوازش ميکند و تو آنطرفتر، درسايه يک درخت، آوازهاي خدا را زمزمه ميکني
+ نوشته شده در  شنبه 1387/10/14ساعت 15:42  توسط گالان  | 

من از هجوم حقیقت به خاک افتادم...

+ نوشته شده در  جمعه 1387/10/13ساعت 15:52  توسط گالان  | 

 از جریمه های نانوشته که بگذریم!-

سلمانی و ساعت و سیب

سکه و سلام و سکوت

وسبزی صدای بهار

هفت سین سفره ی من بود!

                                          بچه که بودم

دلم برای آن کلاغ پیر می سوخت

که آخر هیچ قصه یی به خانه نمی رسید!

بچه که بودم

تنها ترس ساده ام این بود که سه شنبه شب آخر هر سال

باران بیاید!

بچه که بودم

آسمان آرزو آبی

و کوچه ی کوتاه مان

 پر از عبور چتر و چلچراغ و چلچله بود ! 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/10/09ساعت 15:49  توسط گالان  | 

 چقدر فرق کرده اي !
 خب همه چي فرق کرده. منم مثل همه چيز.
تو کوچيک شدي ، يا دنيا بزرگ شده ؟
- دنيا تا هميشه، همين دنياست. ريگ همين ريگه. حجم، همين حجمه.
- اما سبز، ديگه سبز نيست. آبي ، آبي نيست.
- قرارمون صحبت از رنگ نبود. يادت هست... گفتي رنگ، واسه چشمها درست شده نه
 براي دل. خودت گفتي به چشمهات اعتماد نميکني.
- آره، يادمه. ولي ميدوني چيه ؟ يه چيزايي، منو داره ميترسونه. هرچي بيشتر ميفهمم،
 بيشتر ميترسم.
- خب، طبيعيه. تو داري توي مسيري راه ميري که همه تابلوهاش زنگار گرفته و کسي
 رو پيدا نميکني که راه درست رو نشونت بده. همه ميگن راه درست همينيه که من
 توشم. تو راه خودت رو انتخاب کردي و هي داري ميري جلوتر. ميدونم. مبهمه.
 اين ترسناکه.
- ترسناکتر وقتيه که تو حرف نميزني. از سکوتت ميترسم.
- اما خودت گفتي، براي اين دلتنگي هميشگي، پاداشي جز سکوت نيست.
- براي اين بود که چيز ديگه اي نداشم. دستام خالي بود.
- مثل اينکه حواست نيست. تو بهترين چيزي رو که داشتي بهم دادي.
- نميدونم. به خدا نميدونم. اصلا ... اصلا براي چي اومدم سراغ تو ؟
- چون فکر کردي دلت داره کوچيک ميشه. يادت باشه، تا ريگ همون ريگه،
 منم همون دلم. از ريگ و از خاک و از سردي خاک نترس. قوي باش ! پاتو
محکم بزار روش. همه اين ريگها از نسل تو هستن. باهاشون غريبي ؟
- نه . ازشون نميترسم . باهاشون رفيقم. چون قراره بيشتر عمرم رو باهاشون
 زندگي کنم. اون موقع، من ميشم تو . اونوقت ميفهمم که چقدر
 کوچيک بودي يا چقدر بزرگ .
- همون موقع امانتت رو پس ميگيري.
- کدوم امانت رو ؟
- سکوت

همه جا ساکت شد. من موندم و سکوت.
باز هم يه عالم سوال بي جواب.
خسته شدم. فقط راضيم به اينکه هنوز دارم راه ميرم و باکي ندارم.
چراغ نفتي کهنه که ارثيه خاندان نشناخته ام هست، با منه و هنوز
خاموش نشده و راه هم هنوز که هنوزه ادامه داره.
مقصدم، شايد، اول يه راهه. يه راه درست.
خدا کنه راه درست ، همين باشه.
بالاخره يه روز ميفهمم... يه روز، يه شب.
آره ...
گيرش ميارم.
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/10/05ساعت 15:26  توسط گالان  | 

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پایین میار

 که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید

 این شبه آدم های اندک را متوجه شوم.

چه دوست تر می دارم بزرگواری گولخور باشم

 تا همچون اینان کوچکواری گول زن

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/10/03ساعت 15:15  توسط گالان  | 

تعارف که نداريم ... نوشته هاي من سرگذشت کلمات پريشان و سرگردانيست
 که ترکيبشان خزعبلاتيست که قرار نيست در هيچ کجاي تاريخ ماندگار شوند.

دل و مغزم ميترکند و انگار تمام چيزهايي که ياد گرفته ام هيچکدامشان به
هيچ کاري نمي آيند.
خوش خيال بودم ... فکر ميکردم که ياد گرفته ام «خوب» را ميشود با
 نشانه ها و علامتها پيدا کرد. لحظه هاي عمر را به دنبال نشانه ها و کشف
آنها گذراندم تا «خوب» را پيدا کرده باشم. پرنده اي که رد ميشد... بادي که
 ميامد و باراني که نمي آمد. ابرها، برگها ...

اما ...حالا به «خوب» و «بد» شک کرده ام. به تمام علامتها و نشانه ها
 مشکوک شده ام. به خير و شر بودنشان. به همه راهها و مسيرهاي
 رفته و نرفته. به همه تجربه ها و پندهايي که براي ياد گرفتنشان
عمري گذشت.
پشيمان نيستم. فقط کاش ميفهميدم.
اگر ميفهميدم، چيزي که به نظر ما خير و برکت و سلامته، همون چيزيست
که براي خدا و سرنوشت اين دنيا خير و درسته... اونوقت اينهمه
روزها حرام نميشدند.

تورا به خدا براي خودمان دعا کن که خواسته هاي «خير» ما همان
 خواسته هاي «خيري» باشد که روح جهان خواسته.
+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/10/01ساعت 15:31  توسط گالان  | 

"یک بلیط برای جهنم لطفا"

"متاسفم همه قطارهایی که به سمت جنوب میروند

از قبل پر شده اند"

"امشب هیچ وسیله دیگری حرکت نمیکند؟"

"یک اتوبوس برای جهت مخالف داریم"

"جای خالی دارد؟"

"زیاد"

"مقصد آن خیلی دور است؟"

"نه زیاد نه.اما بد نیست یک کتاب خوب

 همراه داشته باشید

شنیده ام در این سفر آدم خیلی

احساس تنهایی می کند"!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 18:55  توسط گالان  | 

درد من حصار برکه نيست،

 درد من زيستن با ماهياني است

 که فکر دريا به ذهنشان نرسيده است!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/30ساعت 18:17  توسط گالان  | 

رنج فرسایش یک روح عاشق

از التماس های مکرر بغض قناری پیداست

و سکوت مشکوک بلبل

دلیل اندوه و رنجشی است

که در قفس پندار مبهم خویش

گرفتار آمده است

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/29ساعت 17:52  توسط گالان  | 

من گم میشوم

تو پیدایم کن

به رسم کودکی ها

هر که هر چه یافت

از آن خودش....

می توانی؟

می خواهی؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/28ساعت 18:51  توسط گالان  | 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/09/27ساعت 17:59  توسط گالان  | 

زندگی بال و پری دارد با وسعت مرگ

پرشی دارد اندازه ی عشق

زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عادت از یاد من و تو برود.

زندگی نوبر انجیر سیاه در دهان گس تابستان است.

زندگی بعد درخت است به چشم حشره.

زندگی تجربه ی شب پره در تاریکی است.

زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.

زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی می پیچد.

زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست.

خبر رفتن موشک به فضا

لمس تنهایی"ماه"

فکر بوییدن گل در کره ای دیگر.

زندگی "مجذور"آینه است.

زندگی گل به "توان" ابدیت

زندگی "ضرب" زمین در ضربان دل ما

زندگی "هندسه ی" ساده و یکسان نفس هاست.

هر کجا هستم باشم

آسمان مال من است.

پنجره فکر هوا عشق زمین مال من است.

چه اهمیت دارد؟

گاه اگر می رویند؟

قارچ های غربت؟

من نمی دانم

که چرا می گویند:اسب حیوان نجیبی ست و کبوتر زیباست.

و چرا در قفس هیچ کسی کرکس نیست؟

چشم ها را باید شست‌‌ جور دیگر باید دید.

واژه ها را باید شست.

چترها را باید بست.

زیر باران باید رفت.

فکر را خاطره را زیر باران باید برد.

عشق را زیر باران باید جست.

دوست را زیر باران باید دید.

عشق را زیر باران باید جست...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1387/09/26ساعت 12:19  توسط گالان  | 

درد بی عشقی زمین

و رنج بی باوری ساکنانش را

در کاکتوسی می توان دید که تیغ هایش را

به پرنده هدیه می کند

+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/25ساعت 17:50  توسط گالان  | 

دشت هایی چه فراخ!

کوه هایی چه بلند!

در گلستانه چه بوی علفی می امد!

من در این ابادی پی چیزی می گشتم:

پی خوابی شاید

پی نوری ریگی و یا لبخندی.

پشت تبریزی ها

غفلت پاکی که صدایم می زد.

پای نیزاری ماندم باد می امد گوش دادم:

چه کسی با من حرف می زد؟

سوسماری لغزید.

راه افتادم.

یونجه زاری سر راه

بعد جالیز خیار بوته های گل رنگ

و فراموشی خاک.

لب ابی

گیوه ها را کندم و نشستم پاها در اب:

((من چه سبزم امروز!

و چه اندازه تنم هشیار است!

نکند اندوهی سر رسد از پس کوه))

اری

تا شقایق هست زندگی باید کرد.

در دل من چیزی است مثل یک بیشه ی نور

مثل خواب دم صبح.

و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت

بروم تا سر کوه

دورها اوایی است که مرا می خواند...

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/09/24ساعت 12:16  توسط گالان  | 

تصور اینکه عشق یعنی  دیگری می آید تا غمهایت را با او تقسیم کنی ،خیال باطلی است.
عشق یعنی اینکه غم ِِ !او را هم به دوش بکشی.
عشق یعنی درک و شناخت عمیق تنهایی!

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 17:33  توسط گالان  | 

 

 
 
 
 
کنار راه ایستاده ام
و تو بی تفاوت میگذری.
بی تفاوت دور میشوی و
من صدای مبهمت را میشنوم
 که تکرار می کند :دوستت دارم!دوستت دارم!
...

من هنوز کنار راه ایستاده ام
بی صدا .بی صدا...

+ نوشته شده در  شنبه 1387/09/23ساعت 17:28  توسط گالان  | 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/21ساعت 13:53  توسط گالان  | 

چه کسی میگوید که گرانی اینجاست؟..دوره ارزانیست... شرافت ارزان،..تن عریان ارزان،..و دروغ از همه چیز ارزان تر...!!! آبرو قیمت یک تکه نان... و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان

+ نوشته شده در  جمعه 1387/09/15ساعت 12:46  توسط گالان  | 

ای کاش می شد فهمید در دل آسمان چه می گذرد
که امشب با ناله ای بغض آلود
بر دیار این دل خسته
اشک می ریزد
+ نوشته شده در  دوشنبه 1387/09/11ساعت 13:35  توسط گالان  | 

 

امشب هم گذشت و کسی ما رو نکشت...

بعدش هم چشمامو میبندم و دل و میسپارم به صدای یدی کوره

که هفتاد سال تمومه که عاشق یه دختره چهارده ساله بوره

من هم عشق سیاهمو سوت میزنم تا خوابم ببره..............

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/09/07ساعت 13:30  توسط گالان  |